تبليغاتX
یک خواب بیدار
 

 

اولین باری که دیدمش لباس شب سیاه پوشیده بود و موهای سیاهش  را ریخته بود روی شانه هایش. ایستاده بود کنار دیوار و رقص تماشا می کرد . پرسیدم :

-       شما از اقوام عروس هستید ؟

-         گفت : نه . 

خندید و سرش را بر گرداند .  دوباره پرسیدم :

-       دوستید با هم ؟

دوباره  خندید و سرش را تکان داد که یعنی  " نه " و تمام نیم ساعتی که کنار هم ایستاده بودیم هیچ چیز نگفت . اغلب اوقات همین طور آرام بود . هر کلمه ای که می گفت با دقت و هوش انتخاب شده بود . به جای نصف کلمه ها و جمله ها هم می خندید . غیر از اینکه زیاد حرف نمی زد از اینکه نگاهش کنند هم خوشش نمی آمد  . شب ها همیشه بعد از من می خوابید و صبح قبل از من بیدار می شد . اولین بار از ماه عسل که بر می گشتیم توی ماشین خوابیدنش را دیدم . بیدار که شد ترسید . وقتی می ترسید نمی خندید . گفت :

-       چرا نگه داشتی ؟

گفتم : خوابیده بودی .

گفت : برو !

 

شبها ، چراغ خواب کم نورمان را هم باید خاموش می کردیم . به پیشنهاد شمع هم خندید. کمی که به تاریکی عادت کردم  سفیدی چشم ها و دندان هایش را می دیدم . نمی پرسیدم چرا و اگر می پرسیدم هم بعید بود جواب بگیرم . مشکلی نداشتیم . به نگاه احتیاجی نبود .

 

اوایل گله می کردم که چرا از خودش با من حرف نمی زند .  کمی بعد عادت کردم . دستم آمد که مشکل من نیستم .  حرف که می زدم لبخند می زد . خوب می فهمید . از جوابهایی که به سوالهایم می داد می فهمیدم . تنها که بودیم جز تخت خواب کم پیش می آمد کنار هم بنشینیم . همیشه می نشست روبرو . توی مهمانی اما ، از کنارم تکان نمی خورد . بلند هم که می شدم چشمهایش دنبال من بود تا بر گردم و برهم که نمی گشتم دوباره  می آمد و جوری می چسبید به من که بدم نمی آمد . آنقدر رانهایش را جمع کرده بود  توی بغلش و خیره به حاشیه ی پایین دیوار و همه چیز را سبک و سنگین کرده بود که می دانست چطور بد آمدنی نباشد . همه می گفتند زن آرامی است .  و هر کس که این را می گفت  من یاد شبهایی می افتادم که از خواب هایی که هیچ وقت یادش نمی آمد می پرید، و تا هزار بار - خواب وبیدار- قول نمی گرفت که مواظبش باشم ، خوابش نمی برد .

 

عکس های خودش را دوست نداشت ولی مثل دختر بچه ای که هر عروسکی ساعت ها سر گرمش می کند ، عاشق عکس بود . هیچ وقت مثل وقتی که آلبوم دست می گرفت شیفته ی کاری نمی دیدمش . فکر کردم شاید دوست داشته باشد خودش هم عکس بگیرد . برایش یک دوربین عکاسی خریدم . چند هفته بعد باردار شد و دوربین رفت توی کمد ، کنار جعبه ی سیاه . جعبه را خودم برای مدارکمان خریده بودم . اندازه ی جعبه کفش بود و روکش چرم داشت . بعد آیدا گفت که جعبه را می خواهد برای خودش . همیشه قفل بود . عادتم شده بود که هربار  در کمد را باز می کردم زیر چشمی رمزِ در جعبه را چک کنم و هیچ وقت رمزی که می دیدم ، در جعبه را باز نمی کرد .

 

بچه شش هفته زود به دنیا آمد . تهران نبودم وقتی زن همسایه زنگ زد و گفت که آیدا را برده بیمارستان .  بلافاصله حرکت کردم . تا بیمارستان به شدّت باران می بارید . مادرش گفت که آیدا و دخترمان هر دو سالم هستند .  تا ساعت ملاقات گل و شیرینی خریدم و به بقیه تلفنی خبر دادم . آیدا رنگ پریده و ترسیده بود . دستم را محکم چسباند به سینه اش. سرش را بوسیدم و گفتم : " فردا میرویم خانه . گریه نکن . " نوزاد ها را گذاشته بودند روی تخت مادرشان  .  به جای دختر ما ، "جعبه" ، روی ملافه ی سفید آیدا  خوابیده بود . پرسیدم : " این چرا اینجاست؟!" 

مادر آیدا نوزاد را آورد توی اتاق .  واکسن زده بود . صورتش از گریه یکدست قرمز بود .

 

هفت - هشت روز طول کشید که آیدا سر پا شد . اولین غذایی که پشت میز خوردیم گفتم :

-       تو واقعاً به اسم بچّه فکر نکرده بودی؟!

خندید که یعنی:"نه " .

گفتم : " فردا باید برایش شناسنامه بگیرم آیدا ! چه اسمی ؟ "

گفت : " همین باران که تو صدا می کنی . "

بعد از شام نمی توانستم صبر کنم . بلند شدم و جعبه را آوردم گذاشتم روی میز . گفتم : " خالی می کنی؟ لازمش دارم . " سکوت کرد . همینطور که نگاهم می کرد  دستش را گذاشت روی جعبه و کشید سمت خودش. گفت : " برای چه کاری؟ "  نشستم . گفتم : " لازم دارم . "  گفت : " خالی می کنم . حالا نه . "  جعبه را برداشت و آرام رفت توی اتاق .

 

  هفته ی بعد که در کمد را باز کردم جعبه نبود . نفسم سنگین شد . صدای قلبم را می شنیدم . رفتم توی اتاق خواب. آیدا بچه شیر می داد . خوابیدم روی زمین و زیر تخت را نگاه کردم . نبود . توی کشوی لباس ها هم نبود . بچه از صدای بسته شدن کشو بیدار شد . آیدا پرسید : "دنبال چیزی می گردی ؟" رفتم توی آشپز خانه . کابینت ها را یکی یکی باز کردم . جعبه کنار فنجان ها بود . وقت بیرون کشیدن یکی از فنجان ها افتاد و شکست . آیدا کنار در آشپز خانه بود . در جعبه قفل بود . گفتم : " رمز؟ " چشمش را از من برداشت و دوخت به جعبه . دو باره داد زدم : " رمز؟ " لبهایش را فشار داد به هم و مثل وقت هایی که از خواب می پرید لرزید . باران گریه می کرد . چاقوی آشپز خانه را بر داشتم و از درز جعبه فشار دادم تو .  حالا چشم دوخته بود به من . باران گریه می کرد . ترسیدم . دسته ی چاقو را رها کردم .  از کنارش که رد می شدم هم نمی توانستم نگاهش کنم . باران تا چند ساعت آرام نگرفت . آیدا نشسته بود پشت میز آشپز خانه و حاشیه ی پایین دیوار را نگاه می کرد .

 

 

اسم بچه را گذاشتم باران . دم قنادی خانم همسایه زنگ زد و گفت صدای گریه ی بچه ساختمان را برداشته و کسی در را باز نمی کند . زنگ زدم به خانه . جواب نداد . گوشی آیدا هم خاموش بود . گفتم تا من برسم در را بشکنید .

 

 

 

صدای گریه ی باران از خانه ی همسایه می آمد . راهرو شلوغ بود . خودش را وسط آشپز خانه حلق آویز کرده بود و چشم هایش حاشیه ی پایین دیوار را نگاه می کردند . پاهایم سست شد . تکیه دادم به دیوار . جعبه روی میز بود . باز . افتادم .

 

جنازه ی آیدا را اجازه ندادم هیچ آشنایی ببیند . از اینکه جلوی چشم همه خوابیده بود دردم می آمد و کسی نمی فهمید . خاک که ریختیم رویش ، آرام گرفتم . رفتم دور . نشستم و سرم را گرفتم توی دستم .

-       ببخشید .

دکتر زند بود . شوهر خواهر آیدا  .

-       شاید مهم نباشه . من نگفتم به کسی . حالا به شما میگم . آیدا خانوم صبح اون روز زنگ زد مطب . سوالای عجیب غریبی می پرسید .

-       چه سوالی؟

-       می گفت چه طوری میشه یه چیزیو بخوری ، ولی از بدن دفع نشه . یه چیزی که هضمم نمیشه ... هر چی پرسیدم  نگفت چی . نگفتم چرا می پرسه .... گفت اگه آدم بمیره چیزی که می خوره دفع میشه ؟    منم گفتم  نه ، کار نمی کنه بدن بعد از مرگ . نفهمیدم چی بود منظورش ... فقط ، گفت یه چیز کاغذی . گفتم کاغذ از بین میره . گفت مهم نیست ... پرسید فقط تو بدن می مونه یا نه ؟  ... من شک کردم ، ولی انقدر سرم شلوغ بود که نشد دوباره بهش زنگ بزنم . آخه از کجا می خواستم بفهمم ؟ ... می شنوید حرفای منو؟

 

                                                                                                                 ۸۸/۸/۸ 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت   توسط ... | 

 

 

Sent :

“ Ta hala dele dandunet vase naakhune kesi tang shode enghad ke dandune delet be ghuruche biofte?  “

 

Received:

“ Na !

vali dele nakhunam vase ye dandunayi enghad tang shode ke nakhune delam khodesho mikeshe be shishe .“

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت   توسط ... | 

 

 

1

شيشه هاي عطر ، گوشه ي كمد رديف شده اند كنار هم . دوباره همه را بو ميكنم  و مي گذارم سر جايشان . مثل يك آيين مقدّس .

 

2

اين روز ها توانايي جديدي را توي خودم كشف كرده ام . با كمي تمركز مي توانم فقط از يكي از چشم هايم اشك بريزم . خيلي به كارم مي آيد . مثلاً جلوي تاكسي ، يا عقب وقتي نشسته ام كنار پنجره . وقت تماشاي تلويزيون هم مي شود استفاده اش كرد . 

 

3

انگار ايستاده اي كنار خيابان و من توي تاكسي اي نشسته ام كه مي دانم هر چقدر داد بزنم نگه نمي دارد . انگار كه حتّي سرم را بر نمي گردانم نگاهت كنم آنقدر كه مي دانم يكجا نقطه مي شوي و بعد ديگر نيستي.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/05ساعت   توسط ... | 

 

 

چکه های بستنی

 

    هیچ وقت نمی توانم به پایان ماجرا فکر نکنم، از اولش هم نمی توانستم. شاید از اولش هم به لذتش   نمی ارزید که ندانی قهوه ای را که دم می کنی را باید تنها بخوری یا دو نفری.

   هفت ساعت خوابیده ام، سرم سنگین است. صورتم را که می شویم توی آینه دوباره خودم را می بینم که موهایم سیاه است. صدای آب شیر دستشویی اذیتم می کند. مثل صدای مالیده شدن آستین مانتو به تنه اش     - که صبح که برای اینکه منتظرش نباشم رفته بودم شهر را پیاده پایین و بالا کنم - مجبورم کرد تا خانه بازوهایم را از تنم فاصله بدهم. شاید عوارض قرصی که مسعود هفته پیش برایم تجویز کرده بود باشد. حواسم نیست. می خواهم تلفنی بپرسم مثل همیشه. شماره اش را هم تا نصفه می گیرم قبل از اینکه قطع کنم و چک کنم که گوشی را درست گذاشته باشم. به اتاق خواب می روم. کتاب جلوی آینه را بر می دارم. دراز می کشم روی تخت. از کتاب و داستانش فقط یک بیست و نه یادم مانده. باز می کنم. آشنا نیست ولی ورق می زنم. صفحه سی با این جمله شروع می شود:

" خودش را توی عکسها به جا نمی آورد."

   خنده ام می گیرد. دوباره که بیدار می شوم شستم لای کتاب است و چهار انگشت دیگرم روی  گونه نویسنده کتاب که عکسش را بزرگ انداخته اند روی جلد. نگاهش به من است : به دوربین. انگار که حوصله اش سر رفته باشد. انگار که عکاس بلد نبوده با دوربین دیجیتال عکس بگیرد و اشتباهی زده باشد خاموشش کرده باشد و بدون اینکه بگوید چه غلطی کرده خودش با دکمه ها ور می رود که دوربین روشن شود.

   زن توی عکس شبیه من بود. غیر از موهای بورش. ولی من که هیچ وقت توی عکس نمی خندم. از همان بچگی هم عکاسی که می رفتیم حال پدر و مادرم را که پشت دوربین هزار جور شکلک در می آوردند که مرا بخندانند می گرفتم.

   سر میز صبحانه فکر می کنم که بروم بانک. بعد هم آنقدر دلم نمی خواهد به چیزی فکر کنم که ساعت ده روی صندلی بانک منتظر نشسته ام که صف برسد به پیرزنی که قبل از من است و بلند شوم. داخل بانک را کولر ها خنک کرده اند ولی بیرون آفتاب تیز است. جوری که مردم پناه آورده اند به یک متر سایه جلوی بانک و همه سمت چپ خیابان را نگاه می کنند که اتوبوس برسد. هر از گاه هم یکی شان که زن است بر می گردد به سمت بانک و رو به ما که نشسته ایم، توی شیشه های آینه ای بانک خودش را نگاه می کند، دست می برد به چادرش، گره روسری اش را باز و بسته می کند تا اتوبوس برسد و همه سوار شوند. خلوت تر که می شود یکی از دخترها که نرسیده به اتوبوس قبلی یواش از توی کیفش رژ لبش را بیرون می آورد و همین طور که زل زده به من می کشد روی لب هایش، بعد هم لب هایش را می مالد به هم و لبخند می زند. جواب لبخندش را می دهم. اخم می کند. انگار که بهش برخورده باشد فکلش را پوش می دهد و پشتش را می کند به من. نوبتم شده است.

می گویم : همه موجودی.

مسئول باجه می گوید  : می خواید چند هزار تومن بذاریم ته حساب که بسته نشه خانم قائدی؟

می گویم :  نه، مسافرم، می خوام ببندم حسابمو.

   هوا گرم است. مانتوی خنکم را که آن روز بستنی ریخت رویش یادم رفته بشویم. عینک آفتابی ام را می زنم و ناخودآگاه خودم را توی شیشه بانک چک می کنم، موهایم بور است، عینک را برمی دارم. سیاه شده اند دوباره. زل می زنم به تصویر خودم توی آینه. یادم می افتد که از توی بانک دارند مرا می بینند.عینک را می گذارم توی کیف و بی مقصد توی پیاده رو راه می افتم. همه بانک ها شیشه های آنتی رفلکس زده اند انگار. نگاه نمی کنم. من خوبم و موهایم سیاه است. اصلا شاید عینک قهوه ای توی شیشه سبز موی سیاه را کمی بور نشان می دهد. هان؟ توی فکرم  از مسعود می پرسم. تازگی ها لحن فکر کردنم هم جوری شده که انگار دارم برای مسعود تعریف می کنم یا از مسعود می پرسم. توی فکرم جواب می دهد: "چرا اینو می پرسی؟" می ترسم از "چرا اینو می پرسی" هایش. همیشه همین را می گوید. بعد هم نه من می گویم چرا و نه او جواب می دهد. فرقی نمی کند که چه سوالی پرسیده باشی.

-          همیشه شکلات تلخ می خوری؟        

-          چرا اینو می پرسی؟

 -          بنفش به من نمی آد؟

-          چرا اینو می پرسی؟

-          هنوز فک می کنی من مریضم؟          

-          چرا اینو می پرسی؟

-          تو زن داری؟

   زنگ می زند، می گوید می آید دنبالم. خوشم می آید یک وقت هایی بیاید از توی خیابان جمعم کند. از خودم دلگیر می شوم که "مثل ولگردا!؟" ولی فقط خودم می دانم که مرا از کجا و چطور جمع کرده لای آن همه کتاب که بنشینم منتظر باشم که وقتی که انگار عهد کرده ام هیچ وقت ندانم و نپرسم، کلید را که خودم برایش زده ام. بیاندازد و در را باز کند.

   دست هایش را جلوی نگاه من که از وقتی رسیده ایم نشسته ام جلوی آینه و خودم را نگاه می کنم تکان می دهد. و قبل از اینکه کیفش را بردارد و برود با صدای خفه ای می گوید : " مگه ما همش چقد با همیم؟" صدای در زیادتر از همیشه بسته می شود. کیفش را توی آینه دیدم. دوربین تویش بود حتما. می توانستم دوربین را بردارم و دوباره روشنش کنم و این بار دستم را درست بگذارم روی دکمه "نمایش" که یادم مانده کجا بود.

-          چی شد پس؟ گرفتی؟

   بهت زده بودم. زن موبور درست نشسته بود جای من. کنار مسعود و بستنی قیفی لیس می زدند. آنقدر که یک لحظه احساس کردم تا من بروم دوربین مسعود را از مردي كه از او خواسته بودیم از بستنی قیفی خورنمان عکس دو نفره بیاندازد، بگیرم، زن سریع از پشت یکی از درخت های پارک آمده و نشسته کنار مسعود که چه می دانم، مثلا مرا بخندانند. ولی مسعود تنها بود. دوباره گفت:

-          گرفتی؟

   عکس را دوباره دیدم. زن موبور می خندید. نمی دانم چرا لباس هایش یادم نیست. اصلا چه فرقی می کند. مانتو و شال مرا هم خود مسعود خریده بود و مثلش را تن هزار نفر دیده بودم توی خیابان. دوربین را خاموش کردم و نشستم. گفت: "این که خاموشه!" هیچ چیز نگفتم. فقط نگاه کردم و چشم هایم پر شد از اشک. فکر کرد مثل همیشه که وقتی دوست داشتنش نفسم را بند می آورد گریه ام می گیرد، شده ام. گفت "قیافه شو! بستنی ات آب شد که همش، ریخت رو مانتوت. بندازش دیگه، ولش کن."

   کاش انقدر اصرار نمی کرد که برویم برای حال و هوای من بنشینیم توی پارک و بستنی قیفی های "عمو اکبر" که گفت تازه پیدایش کرده لیس بزنیم. کاش نمی خواست که مرد از بستنی خوردنمان عکس بگیرد. کاش انقدر با مزه زبانش را نمی مالید به بستنی که دلم بخواهد خودم هزارتا عکس تکی ازش بگیرم با دوربینی که نمی دانم چطور کار می کند.

   توی آینه گریه ام می گیرد به حال خودم. از اینکه از پرونده کلینیک گرفته تا همه روز های اینجا آمدنش و همه وقت های با هم حرف زدنمان، همه چیز، همه چیزم را می داند و تشنه ام که بیشتر بداند گریه ام می گیرد. احساس می کنم لخت وسط خیابان راه می روم. از اینكه رویش می شود به سکوت های بچه گانه ام اعتراض کند، حتی از اینکه گفته ام که اگر سه بار دیگر که دوبارش سوخته بپرسد "قرص هایت را مصرف می کنی؟" دیگر نمی خواهم ببینمش، گریه ام می گیرد.

   کلید را می اندازد توی در، در باز می شود با صدایی زیادتر از همیشه. بلند می شوم از جلوی آینه.

  مهم نیست که ماجرا چطور تمام بشود . امشب اگر بماند می دهم برایم کتاب بخواند .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/07ساعت   توسط ... | 

 

 

همين اوّل كار بگويم كه من ميمون ندارم . دوست هم ندارم داشته باشم . از بچگي تا همين پارسال هم جز جوجه ماشيني هاي رنگي رنگي كه يك هفته نكشيده مي مردند هيچ جانوري نداشته ام . اين "تا پارسال"  كه گفتم بخاطر ماهي قرمزم بود كه از بهمن تا اواسط تابستان روي كتابخانه اتاقم  براي خودش شنا مي كرد و اگر چيپس پياز و چعفري گير نميكرد توي گلويش چند ماه ديگر هم زنده مي ماند . تازه با اينكه به آن هم كلّي عادت كرده بودم و اسم هم گذاشته بودم برايش ، هيچ وقت به اين فكر نكردم كه اگر محمد رضا آن جمعه ي تابستاني چيپس نمي ريخت توي تنگ و جمعه هاي بعد هم لواشك وپفك و كرانچي نمي ريخت و عمرش به سال مي رسيد برايش تولّد بگيرم يا به مناسبت تولّدش چيز(!) بنويسم .

 

امروز روز ميموني بود . فهميدم كه هر دفعه كشك بادمجان كه خيلي دوست دارم مي خورم ،سرم گيج مي رود و فشارم مي افتد . مثل هميشه كه بعد از آش دوغ مي افتم و چند ساعت تخت مي خوابم .  فهميدم كه طبعم سرد است .  امروز دارچيني كه مي ريختم روي شله زرد جمع مي شد زير ناخنم جوري كه اگر كسي با همان ناخن ها روي شله زردم را تزئين مي كرد ، با اينكه خيلي شله زرد دوست دارم لب نمي زدم . هوايي كه پارسال پيارسال يا برفي بود يا باراني امروز هم آفتابي بود هم سوز داشت  .  مشترك مورد نظرِ استفراغتر از هميشه اي بودم و مشترك مورد نظرم هم هي خاموش... خاموش... خاموش...

امروز قرار بود با هم برويم و گوش دوستم را بدهيم سوراخ كنند كه بعد از بيست و چند سال گوشواره بياندازد . نرفتيم ؛ دوستم نشست غصّه ي سوراخ كشتي هاي دوستش را كه دارد هي فرو تر مي رود خورد.  امروز روز سوراخي شد ؛ مثل  شست جوراب ِ قرمزم كه اصلاً نفهميدم چرا به اين زودي ، مثل اثر خاكستر سيگار روي روكش صندلي كنار راننده . هيچ كس نمي فهمد جورابش دقيقاً كِي سوراخ مي شود . احتمالاً اگر بداند نمي گذارد سوراخ شود . امروز فهميدم " نبودن " همانقدر ناگهان و عجيب  مي تواند اتفاق افتاده باشد كه بودنم براي كسي  .

  

 اين روزها خيلي دلم مي خواهد كلّه ي آدمها را جوري كه صورتشان رو به من باشد بگيرم توي دستهايم و زل بزنم توي چشم هايشان و بهشان بگويم : "  اگه راست و حسيني بهم بگي چي تو مخته بخدا هيچ اتفاق بدي نميوفته . اصلاً قبلش بهم بگو مي ترسي اگه بگي اوضاع خراب شه كه من قول بدم نشه و بخاطر قولمم كه شده كاري كنم نشه ، يا لا اقل وانمود كنم كه نشده. "  يا حتّي خيلي ساده تر ، حداقل دو- سه نفر هستند كه همين حالا دلم قنج مي رود كه زنگ بزنم بهشان و خيلي دوستانه بپرسم كه : " داري به چي فكر ميكني تو حالا ؟  ، مي خوام ببينم به چي؟ چه شكلي؟ چه وري؟ از كجات در مياري فكراتو ؟ " حالا خيلي هم دوستانه نشد ، نشد! 

 

اينهمه فراموشي غير قابل پيش بيني آدم ها براي من كه چند وقتيست با وسواس احمقانه اي تاريخ تولّدهايي كه مي شنوم را قاپ مي زنم تا اوّلين و غير منتظره ترين كسي باشم كه تبريك ميگويد، تلخ ... نه ، نبود!

  امروز كلا ًروز ِ ميموني بود . حالا كه فكر ميكنم  اگر به همين سادگي همه ي تلاش هاي من براي ربط پيدا كردن به آدم ها ، همه ي تاثير من روي ذهن دوستان و نزديكانم فراموش بشود، (به قول يكي از رفقا) كلّي برنده ام !

حالا كه فكر مي كنم تبريك  هم اگر به كسي گفته ام يك جاي دل خودم خنك شده ، خودم حال كرده ام  . بيشتر از چيزي كه خوشايند خود ِ( به قول همان رفيق ) "رواني"ام باشد نه براي كسي مايه اي گذاشته ام و نه شايد از اين به بعد بگذارم .حالا كه فكر ميكنم خيلي ها را اندازه ي ميمون نداشته ام دوست ندارم و به تُ...م ِ نداشته ام هم نيست كه آنقدر (جوري كه حتّي نمي دانم چطور) لج ِ محمّد رضا را در مي آورم كه  توي تنگ ِ "الهام"  قايمكي چيپس ميريزد . حالا كه فكر مي كنم احساسم از همه خوب است . از همه لا اقل به اندازه ي  كشك بادمجان ، آش دوغ ، شله زرد هاي مامان و دايره ي كوچك سفيد ِ انگشت پايي رنگ ِ زمينه ي قرمز ِ جوراب مچي ام خوشم مي آيد و دوست دارم كه كسي از من بدش نيايد .

 

حالا كه فكر ميكنم بايد كلّه ي خودم را جوري كه صورتم رو به خودم باشد بگيرم توي دستهايم و...

 

 

۶ اسفند ۱۳۸۷

۲۴ فوريه ۲۰۰۹

۲۸ صفر ۱۴۳۰

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/07ساعت   توسط ... | 

 

 

ساعتو نگاه ميكنم . زير برنجو كم ميكنم و قاشقي كه انداختم تو سينك ظرفشوييو آب ميكشم وميذارم تو جا قاشقي. بعدم ظرفاي بالاي سينكو كه خشك شده بر ميدارم و ميذارم سر جاشون .همه چيز سر جاي خودشه . نمي دونم اگه يه روز با لحن هميشه مودبانش بهم بگه " پري جان فكر نميكني بهتر باشه اين ظرفا رو به محض خشك شدن برداري؟ "   چه حالي ميشم . نمي خوام بگه . دستمو با حوله ي آشپز خونه خشك ميكنم . مي رم تو سالن .مي ايستم روبروي ساعت .  انگار كه اگه از نزديكتر نگاهش كنم فرق ميكنه زمان . تو آينه ي قدّيِ پايينِ ساعت ، تيشرتِ صورتيمو صاف ميكنم تو تنم . " پري جان تو لاغري ، سياه كه مي پوشي اصلا بهت نمياد . رنگاي روشن پُر ترت نشون ميده . "  مي چرخم و باز خودمو از نيمرخ نگاه ميكنم . " پري جان تو چرا پاشنه بلند نمي پوشي؟ هم قدت كوتاس ، هم اينكه اگه دقت كرده باشي خانوما پاشنه بلند كه مي پوشن اندامشون خیلی خوش فرم ميشه . سينه هاشون مياد بيرون ، باسنشون برجسته ميشه . خيلي بهت مياد كفش پاشنه دار. " ميشينم رو مبل . بلند ميشم كه يه كتاب بردارم . حوصله ندارم . شايدم عرضه ي پر كردن دقيقه هاي هميشه خالي قبل از اومدنشو . دوباره دراز ميكشم رو مبل . دوست ندارم به كسي زنگ بزنم تازگيا.  " چطوري؟ " سوال سختي شده كه نمي تونم بپيچونمش. انقدر سخت كه سعي كردم جوابشو تقلب كنم دو سه بار.  بهش اس ام اس زدم كه " چطوري؟ "  ميگه : " خوبم . تو چطوري؟ " . هر دفه همينو ميگه . انگار كه يه اس ام اسو چند بار فوروارد كرده باشه . فِك كرده بود از اين ادا هاي برنامه هاي روانشناسي ماهواره س شايد .

" عزيزان بايد بدونن كه اگه مي خواين نهال عشق هميشه تو زندگي زناشوييتون شاداب بمونه هيچ وقت كلمات محبت آميزو نگه ندارين براي آينده ي دور... روزي سه بار هر بار حداقل بيست ثانيه  به همسرتون عشق بورزيد. هر چي بیشتر با نیازها و خواسته های طبیعی خودتون در تماس باشید و اونها رو ابراز کنید ، عشق و حرارت بیشتری رو تو روابطتون تجربه ميكنيد .  اين اشتباه خطر ناك خانوماي ايرانيه ويدا جون ،كه هميشه انتظار ابراز و محبت دارن و خودشون منفعل باقي مي مونن ."

 دوست دارم بميرم . گمونم ساده ترين راه باشه براي فهميدن اينكه چي تو ذهنشه . اگه منم كه بميرمم نمي تونم برم توفكرش . اصلا كي گفته كه روح مي تونه ذهن كسيو بخونه؟ اگه مي تونست كه مرگ نداشت . به سحر ميگفتم يكي ازاون روح موحايي كه باهاش رفيق ترنو ور داره بياره  بِش بگه برو تو مخ شوهر پري ببين چه خبره . بعدم دهنمون سرويس ميشد تا با نعلبكي بخواد بچرخه رو حروف و مثلاً بگه :خسته شده بس كه زنش ناله س  . دلش يه زن شاد مي خواد كه انقد آويزونش نباشه  ، دردش مثل درد همه ي زنا باشه ، مثل همه ي زنا ذوق كنه ، مهموني بره ، بگه ، بخنده ...  

من خيلي خرفت نيستم ، روحه ام بره تو مخ اون گه گيجه ميگيره . همين جوري نعلبكيو مي چرخونه رو حرفاي بي ربط.  سغشتاسبرذكگكگك ... سحرم دم ابروها ي تتو كردشو ميده بالا و ميگه : " داره به زبون خودشون حرف ميزنه ! لطفاً به زبان ما حرف بزن ! "

   بايد بميرم فقط. مي چرخم رو كاناپه . جوري كه صورتم رو به آسمون باشه . از همه ي حرفاي مفتي كه سحر راجع به زن متولد آبان مي زنه اينشو هيچ رقمه قبول نداشتم كه زن عقرب كينه جوئه و اگه سر به سرش بذاري يه جا يه جوري كه خودشم نفهمه نيششو ميزنه . حالا كه فكرشو ميكنم بيشترين لذّتي كه مردنم داره اينه كه ببينم  بدون من تنهاس. حاضرم شل و پل بشم كه فقط ببينم دلش مي سوزه ، گريه كردنشو ببينم . مسخره نيست ؟ اگه بدونه چقد مي خنده . كاش بخنده ! انقدر وحشت زده ميشه و با تموم سلولاي صورتش نچ نچ ميكنه كه به گه خوردن ميوفتم .

 " البته خانوما بايد اين رو هم مد نظر داشته باشن ويدا جون كه  مرد ها موجودات بسيار حساسي هستند و از خانومايي كه مدام بهشون نياز دارن و آزاديشونو سلب ميكنن بيزارن ."

 

ساعتو نگاه ميكنم . كسي كه هميشه يه زمان مشخص دير مياد ، يعني هيچ وقت دير نمياد. چرا نميفهمم معادله ي به اين سادگي رو ؟ خر شدم . سرمو تكون ميدم كه بپره خيال سواري دادنم . دلم نمياد سوار خودم ببينمش . نه بخاطر خودم ، بخاطر خودش كه مي دونم فقط از يه خر سواري ميگيره . وقتي مي خوام نشون بدم كه خر نيستم انگار دارم ادا در ميارم . تو چشاش مي خونم كه دستمو خونده . " پري جان من كه بچه نيستم . اين سياستاي كوچولوي  ذهن تو رو صد بار خوندمو نوشتم و بوسيدم گذاشتم كنار. حوصله ي بازي ندارم. "  

اون حوصله ش از بازي سر ميره و من حوصله م كه سر ميره دلم بازي مي خواد .  بازم ساعتو نگاه كردم . لعنتي ! از تو كشوي دراور يه روسري سفيد بر ميدارم . چشامو ميبندم باهاشو دراز ميكشم دوباره . سعي ميكنم صداهاي تو خونه رو بشنوم . هيچ صدايي نيست جز صداي ساعت . عوضش بوي برنج پيچيده .  بلند ميشم و آسته آسته ميرم تو اتاق خواب . ميرم جلوي آينه . دماغمو انقدر مي چرخونم كه صاف مي خوره به افتر شيوش . ميشينم رو تخت . بوها مهمن .صداها مهمن ." صدا تو ول كن پري جان . پشت گوشي صدات مثل اين دختر چادرياي بوره بس كه خودتو سفت ميگيري. "   نرمي و زبري چيزي كه لمس ميكني مهمه .  " پري جان ، موهاي بدنتو  با چي ميزني ؟ پري جان ...پري جان ... پري جان ! "

-         بله؟

-         چشاتو چرا بستي؟!

-         سلام .

-         سلام .

-         همينجوري.

-         اين پارچه رو وا كن ببينم .

-         نه . تمرينه... تمرين مراقبه .

-         مراقبه چيه؟

-         هيچي بابا. واسه كلاس يوگامه .

-         تو مگه كلاس ميري؟

-         آره.

-         از كي تا حالا؟

-         ميگم برات .

 

صداي باز شدن و بسته شدن در دستشويي. ميرم تو سالن كه راحت تر بشنوم . صداي شر شر آب ... كه قطع ميشه . حوله صدا نداره . صداي باز شدن در دستشويي.

-         تو كه هنوز چشات بسته س.

كاش خونه مون تا خرخره پُره فرش بود و صداي كرت و كرتِ دمپاييشو رو سراميك نميشنيدم .  همين حالام مي تونه  دمپاييشو در بياره . چه حالي مي ده كه نفهمم كجاست . چقد بهم دوره يا نزديك . کاش همین الان که کرت کرت نمیکنه بیخ گوشم باشه . یه دفه یه چیزی بگه بترسوندم . یا زیر گوشمو از پشت ببوسه . چه مي دونم... اگه اون چشاشو بسته بود هزار تا كار ميكردم من .

-         چشاتو وا نميكني پري جان ؟

-         نه. بايد يه نيم ساعت ديگه بسته باشه .

-         واسه اين  پرسيدم كه من يكم گرسنمه . نميشه بعد از ناهار بقيه شو ببندي؟

-         من نمي خورم . لطفاً براي خودت غذا بكش بخور. سالادم تو يخچال هست .

-         اگه نيم ساعته تموم میشه  منتظر ميشم .

-         نه. تو بخور غذاتو . من نبايد بعد از تمرين غذا بخورم .

-         باشه . 

صداي دمپايياشو ميشنوم كه رفت تو آشپز خونه . دوباره ميشينم رو مبل .

-         پري جان تو واقعا به اين يوگا كه ميگي معتقدي؟

-         چطور؟

-    اگه واقعا معتقد باشي كه خوبه . ولي اگه بخواي نظر منو بدوني اينا خيلي بيشتر از اينكه چيزي پشتش باشه اطواراي روشن فكريه .  

 

مي خندم . بعدم همه ي نيرومو جمع ميكنم كه لبخند بمونه رو لبام . روسری انقدر تا خورده که خیسی اشکو بگیره و نشون نده  .دیروز متوجه نشد  كه من از حموم در اومدم ؟ شایدم می دونست .پروانه که زنگ نزد . شاید  الکی گوشی تلفنو گرفته بودو بلند بلند حرف میزد  که خودم بشنوم .   " نمي دونم چشه اين خواهرت  .  به منم كه نميگه به چي فكر ميكنه . شما باهاش حرف بزن . همش گريه ميكنه . بغلش ميكنم گريه ميكنه . ميرم از خونه بيرون ،گريه ميكنه . ميگم بچه، گريه ميكنه . ميگم برو ورزش كن ... برو پارك ... خودتو سرگرم كن . بخدا ديگه نمي دونم چيكار كنم پروانه خانوم . "

سياهي داره چشامو ميزنه كم كم . بعدم از تو چشام سرازير ميشه تو خونم . مثل آمپولاي وريدي . نمي خوام روسري رو از رو چشام بردارم . هيچ چيز نيست كه براي ديدنش مشتاق باشم . زندگي مثل سفيده ي تخم مرغ سنگين و بي مزه س . شايد هر روز بايد يكي از حواسّو تعطيل كرد . مثلا فردا دو ساعت چشامو ببندم ، پس فردا سه ساعت ،مثل سرطان  همينجور بيشتر شه تا برسه به گوش. گوشو بايد با چي پر كرد كه هيچ صدايي رو  نشنيد ؟  كرت...كرت...كرت...كرت...

چرا نمياد يكم نزديك من  . چرا نميرم يكم نزديكش؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت   توسط ... | 

 

 

 

از پريروز كه دندوناشو كشيد دمق بود . سه تاي آخريو با هم كشيد . دو تاي ديگه رو هم هفته ي پيش كشيده بود . يكيشون همون روز عيد كه بچه ها اومده بودن شكسته بود تو دهنش . گفتم :"بكار" . گفت : " مي دوني چقد ميشه ؟ " گفتم : " چقد؟ " گفت : "كار من از كاشتن گذشته . چن تا بكارم ؟ اين كه خورد شد  خودش. مونده همين چارتا . "

حرف نمي زد . گفتم خجالت ميكشه منم چيزي نمي پرسيدم كه مجبور شه . امروز قرار بود آماده بشه دندوناش. وقتي اومد با راضيه حرف مي زدم تلفني . يه راست رفت تو اتاقش  تا شب كه يواش رفتم بيدارش كنم براي شام .  خواب نبود . يه نظر كه نگاش ميكردم مي فهميدم خوابه يا فقط چشاشو بسته . يه بار پرسيد : " چطوري مي فهمي ؟ "  گفتم : " بعد ِ پنجاه سال زندگي زن نبودم اگه نمي فهميدم ."  گفت : " چهل و هشت سال! "  اون موقع گفت . الان پنجاه و يكي دو سال شده گمونم . روشو كرده بود به ديوار . گفتم :

-         چرا با پيرهن خوابيدي؟ چروك شد .

هيچي نگفت . بًرًم نگشت حتي . گفتم :

-         بلند شو بيا شام بخوريم . آب گوشت گذاشتم  .

بازم هيچّي نگفت . رفتم وايسادم پايين تختش. چشاشم باز بود . گفتم :

-         گرفتي دندوناتو؟

بلند شد . نشست رو تخت . بعدم رفت بيرون از اتاق. لباش بسته بود ولي دندون بود تو دهنش. سر شام حرف زد . گفت : " پيش دستيو بده  . "  سين شينش سوت زد . نگا كردم به رديف دندوناي يه دستي كه از لاي لباش معلوم بود . پيش دستيو گذاشتم جلوش. گفتم :

-         راحتي باهاش؟ اذيت نميكنه لثه تو؟

جواب نداد. يه تيكه نون برداشت و شروع كرد به تليت كردن . طاقتم طاق شد. گفتم :

-    كسي ندونه ميگه پسر بچه بودي افتادي دندونات خورده به جايي شكسته ! مردم چِل سالشون ميشه يه دندون سالم نيست تو دهنشون . باز دندوناي شما خوب كار كرد برات .

همين جور نونا رو ريخت تو كاسه و هم زد . قاشق تو نمي رفت انگار از لبش. بلند شد كه بره تو اتاق . گفتم :

-         همين ؟! من واسه شما گذاشتم اينو . وگرنه خودم كه با اين معده ي داغون شام نمي تونستم بخورم .

گفت :" سيرم ." سينِش باز سوت زد . دل منم گرفت بس كه غمبرك زد .  عادت كرده بودم به سياهي جاي خالي دندوناش وقتي مي خنده . چرا انقد رديف ميسازن اين دندون مصنوعيا رو ؟ پارسال كه بعد ِ شيش سال كه اومدن ايران دختر ِ تينا رو آوردن من ببينم ،به اونام  گفتم دندون همه ي با نمكيش به كج و كولگيشه . گفتم: " ببرين سيماي دهن اين بچه رو وا كنيد نمي تونه غذا بخوره !" خنديدن . تينا گفت : " عادت كرده ديگه . عوضش دندوناي اصليش خوشگل در مياد مادر جون ."  گفتم : " خدا هر چي ميده خوشگله . لابد ميومده به صورتش . به دندوناي آقاتون كشيده دندون بچه م . "

دندوناش قشنگ بود . دو تا دندون درشت وسط داشت كه دندون سومي يه نمه كج شده بود اومده بود رو يكيش. لبخند كه ميزد يه جور قشنگي ميومد رو لباش.  منو اولين بار تو بيمارستان ارتش ديد. نوزده سالم بود . بهدار بودم . موهام بلند بود . سياه و بلند تا رو كمرم . ولي بايد جمعشون ميكرديم بالا .   روپوش سفيد نمي رسيد به زانوم بس كه قدم بلند بود اون موقع . آپانديسشو عمل كرده بود . فكر نمي كردم عزب باشه. يه افسر پخته بود كه ابروهاي پيوندي و پر پشتش مي ترسوند آدمو وقتي بيهوش بود . پونزه شونزه سالي بزرگتر بود خب از من . شب رفتم سرمشو عوض كنم . سوزنو كه زدم تو دستش بيدار شد . گفتم : " ببخشيد . " گفت : " اسمت چيه ؟ " آمپولو فشار دادم تو سِرُم . گفتم :

-         نگار

-         چه قشنگ!

-         دردتون بهتره؟

-         "نگار مي فروشم عشوه اي داد... كه ايمن گشتم از مكر زمانه"

-         ...

-          تو شعر مي خوني؟

-         وقت نمي كنم زياد .

سرنگو انداختم تو سطل . گفت :

-         پرستار من تويي؟

-         نه . نمي دونم . شيفتم امشب.

-         براي من يه حافظ مي توني گير بياري؟

-         دارم تو بيمارستان . ميارم فردا براتون . مسكن زدم .اگه خواب بودين ميذارم اينجا تو كشو.

 

از فرداش هر بار مي رفتم تو اتاق يكي از غزلاي حافظو كه توش نگار داشت شروع ميكرد بلند بلند به خوندن . نگاهش نمي كردم . ولي خندم ميگرفت بس كه نگارشو محكم مي گفت . خودشم مي خنديد و زل مي زد به من . حفظ ميكرد بيتاي نگار دارُ انگار . از اتاقش كه مي رفتم بيرون في الفور يه قلم و كاغذ بر ميداشتم مي نوشتمشون . انقدر مي خوندمش كه از بر شده بودم ...

صورت خوبت نگارا خوش به آيين بسته اند *** گوييا نقش لبت از جان شيرين بسته اند...

هر نقش كه دست عقل بندد ***  جز نقش نگار خوش نباشد...

عروس طبع را زيور ز فكر بكر مي بستم *** بود كز دست ايّامم بدست افتد نگاري خوش...

خيال روي تو در كارگاه ديده كشيدم *** بصورت تو نگاري نديدم و نشنيدم...

در آن چمن كه بتان دست عاشقان گيرند *** گرت ز دست بر آيد نگار من باشي...

 

قشنگ مي خنديد . مي دونست هر چقدم كه بي دل و دماغ باشم با خنده ش مي خندم .

                                          

 

سفره رو جمع كردم . اين دفعه خوابش برده بود . رفتم تو اتاق خودم . عينكمو در آوردم گذاشتم روي تاقچه . دراز كشيدم . بازم شب شده بود و گز گز استخون زانوم كه بايد كلي باهاش مي جنگيدم تا بذاره بخوابم . راضيه گفت فردا مياد سراغم بريم دكتر . گفتم : " دكتر نمي خواد . بخاطر سرماست . خشك ميشه همه استخونام ، كمرم ، گردنم ، صُب مصيبت دارم تا بخوام بلند شم از جام."  گفت : " خب لباس گرم بپوش مادر ،  انقدم چشتو ندوز به بافتني . "  خوابم نمي برد . رفتم قفل در و چك كردم دوباره . بازم رفتم تو اتاقش. خواب بود . پتومو گرفتم رو بخاري كه گرم بشه . بر گشتم تو جام . شور افتاده بود به دلم . پتو رو زدم كنار . رفتم تو اتاقش . خواب بود .  گوشمو بردم نزديك تا بشنوم صداي نفسشو . زير زبوني قلبشو از توي جيبش در آوردم و با يه ليوان آب گذاشتم بالاي تختش.  هول برداشته بود دلمو . بالش و پتومو آوردم تو اتاقش انداختم كنار تخت روي فرش. نصف شب بازم بيدار شدم . رفتم بالاي سرش . نفساشو گوش دادم . تو دلم گفتم اگه چشاشو واز كنه ببيندم حتما مي ترسه حسابي كفري ميشه . دلم خواست دستاشو بگيرم با دستاي چوروكم . رفتم سر جام . خوابیدم .چشامو بستم .

 

 

صبح كه صدام زد  مرده بودم . شعر بالاي اعلاميه مو خودش داده بود بنويسن :

 نيست در شهر نگاري كه دل ما ببرد *** بختم ار يار شود رختم از اينجا ببرد

باغبانا ز خزان  بي خبرت  مي بينم  *** آه از آن روز كه بادت گل رعنا ببرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/21ساعت   توسط ... | 

 

 

پاهاش نمي رسه به زمين . آويزونه از صندلي . لباشو جمع كرده و سرشو مي چرخونه دنبال من . بغض ميكنه . از رو صندلي ايستگاه اتوبوس مياد پايين . بستنيش آب شده و داره مي چكه رو لباساش . از پشت ديوار نگاش ميكنم . ناخونامو مي كشم به ديوار سيماني كه پشتش قايم شدم . دستمو كه پيچيده شده به چادر سياهم فشار مي دم رو دهنم . نيا تو خيابون مامان ! نيا . برو اونور. انگار كه شنيده باشه با قدماي كوچيك و لرزونش مي ره تو پياده رو . چشم مي دوزه به صورت زناي چادري كه رد ميشن از كنارش. نگاش ميكنن  . گريه ميكنه . بچه م داره گريه ميكنه . گريه نكن عزيز دلم .  گريه نكن پاره ي جيگرم . بستنيشو ميندازه . دستشو ميماله به شلوار سورمه ايش كه زانوهاش پوسيده .  يه زن و مرد وايميستن كنارش.  زنه ميگرده دنبال ِ من .  تكيه ميدم به ديوار. دوباره برميگردم . از پشت ديوار نگاه ميكنم . نمي بينمش . گم شده بين آدما . نمي بينمش. كجاست؟ دلم مي خواد همه رو بزنم كنار و سفت بگيرمش تو بغلم . صورتشو ببوسم . لبامو فشار ميدم به ديوار سيماني.   صداشو مي شنوم . ماما...مامااا... جانم؟ جانم ؟ جان ِ ماما ؟ مشتمو فشار مي دم به ديوار . ميسابم به ديوار . جانم مامانم ؟ جانم؟ جانم مامان؟ مشتمو مي چرخونم . پشت دستمو  مي سابم به ديوار سيماني. مرد بيليط فروش داره اين سمت و نگاه ميكنه . چادرمو سفت ميگيرم و ميرم عقب . مي رم سمت ته كوچه . كوچه رو رد ميكنم . خيابون و رد ميكنم . كوچه ي بعديو مي رم تا ته .  مي ترسم پشتمو نگاه كنم و دنبالم باشن . از دستم داره خون مي چكه . به چار راه كه ميرسم  دستمو نگاه ميكنم . مي لرزه . چادرم ميوفته . ضعف مي رم از پوستش كه ور اومده وهمينجور خون ميچكه ازش. ميشينم رو زمين . گريه ميكنم . هق هق ميكنم. چشامو ميبندم . همه ي بغضمو ضجّه مي زنم ... مامااااااااااااااان... ماااا مااااااا... مااامااااننننننن

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/19ساعت   توسط ... | 
 

 

قبل از اينكه براي آخرين بار نگاهت كنم تيزي شيشه شلوار آقاي محمدي را كه داشت سعي ميكرد از پنجره  بيايد تو  پاره كرد .  اگر مي توانستم بگويم هم باور نمي كردي . من خواب تو را ديده بودم . بارها .  

صبح مثل هميشه پياده راه افتادم . خيابان شلوغ بود و ماشين ها احتمالاً بوق مي زدند . مثل هميشه توي آينه اي كه شيشه بري كنار پاساژ تكيه داده بود جلوي مغازه اش نگاه كردم . و كليد مثل هميشه گير كرد توي قفل و مجبور شدم هي چپ و راست بچرخانمش تا در مغازه باز شود . همه چيز مثل هميشه بود . تا وقتي كه تو آمدي . ساعتت را كه از مچ لطيف و باريك دست چپت آويزان بود آرام باز كردي و گذاشتي توي دست من . گرم بود هنوز. چشم هايت زل زدند به چشم هاي من كه انگار سالها منتظر اين بودم كه بيايي و لب هاي نيمه بازت بسته شوند كه بگويي " ب " و زبانت بچسبد پشت دندانهاي بالا كه بگويي " ن " بگويي " د " ، اصلا لازم نبود بگويي اگر باور ميكردي كه من مچ دست هاي تو را توي خواب هم كه ميگرفتم شست و اشاره ام به هم مي رسيد ؛ كه توي خواب هم بند نقره اي ساعت هاي اسپريت كه سهل است ، دست هاي من هم سر مي خورد و ميافتاد از دست هايت ، كه گرم بود.  

نشستي روي نيمكت چوبي جلوي پيشخوان و كيفت را گذاشتي كنارت كه نگاهت افتاد به سيتيزن چوبي سياهي كه درست روبرويت كنار در مغازه بود . جا خوردي ، چند تايي از سكو هاي ديوار كناري را هم نگاه كردي و به رو ميزي هاي ويترين كه رسيدي بلند شدي و دوباره آمدي روبروي من . پرسيدي كه: " كارم چقدر طول...؟"

چرا هميشه عجله داشتي ؟ وقتي انتظارش را نداشتم مي آمدي و وقتي انتظارش را نداشتم سر مي خردي از خواب هايم . دوباره پرسيدي . مگر مي توانستم از تو چشم بردارم كه روي كاغذ بنويسم ؟ اگر نگاه نمي كردم و نبودي؟ تو كه حرف نمي زدي هيچوقت ! سؤال نمي پرسيدي ، لازم نبود ، بود؟!

انگشت اشاره ام را گذاشتم روي لب هام ، و گوش راستم ، و سرم را دوبار از راست به چپ تكان دادم . چشم هايم پر شد . ابروهايت را دادي بالا و گوشه ي لب پايينت را دادي پايين تر كه يعني نفهميده بودي .انگشت اشاره ي دست راستم را دو باره گذاشتم روي لب هام و گوش راستم و سرم را دوبار از چپ به راست تكان دادم .يك قطره اشك ناغافل قل خورد و اگر ديشب توي خواب فرار نمي كردي كه صبح دل و دماغ صداي كوفتي موزر را هم نداشته باشم ، بدون اينكه لابلاي تيغ تيغي ها گير كند و پخش شود صاف مي افتاد روي شيشه ي پيشخوان . اگر مي توانستم  مي گفتم كه بعضي وقت ها كه نمي دانم گريه ام ميگيرد  . مثل آنوقت كه نمي دانستم چرا ساعت مچيم را به تو نشان ندادم كه ببيني ساعت راست ده دقيقه به ده بود نه ده و ده دقيقه . نمي دانستم چرا هيچ وقت دوست نداشتم ساعت ها را راه بياندازم كه ثانيه شمار لعنتيشان مثل اسب عصاري بچرخد دور سرم ، نمي دانستم چرا اين جنگ جهاني مادر به خطا نيم ساعتي زود تر تمام نشد كه تو فكر كني حالا حالاها وقت هست و آرام بنشيني روي كفي چرم نيمكت چوبي جلوي پيشخوان . مگر قراري كه داشتي ميشد مهم تر از حرف هاي من باشد ؟!  كه بگويم هر روز صبح گنجشكها را در آينه ي جلوي شيشه بري كنار پاساژ مي بينم كه از روي درخت ها مي پرند روي سيم و تو نيستي كه بگويي آواز مي خوانند يا نه . كه با لب و دندانهايت صداي آوازشان را براي من بگويي . من كه صداي همه چيز را از تو مي شنوم .  خودت بودي باور ميكردي  بعد از ظهر مي آيمت  را وقتي اينهمه وقت حتي نمي دانستم كه بايد منتظرت بود؟

 كيفت را برداشتي. در را بستم . كليد هم بر خلاف هميشه توي قفل گير نكرد. رفتي عقب ، ترسيده بودي ، هميشه جوري كه نبايد بودي . بغلت كردم . چفت شديم روي هم . شديم عقربه هاي كوچك و بزرگ ساعت مچي من .  بي تابي ميكردي تكان تكان مي خوردي كه باز هم سر بخوري و فرار كني . خودت اگر بودي اجازه ميدادي؟ گم شده بودي پشت من . آنقدر كه انگار هيچ كس جز من روي ساعت نبود . ثانيه شمار ها هم كه هميشه نفهمند . آنقدر سريع ميگذرند كه حاليشان نيست اگر يك جاي كارشان بلنگد همه چيز تعطيل مي شود . خنديدم . هيچ وقت توي خواب آنقدر نمانده بودي كه بفهمم دست هاي نازكت چقدر قوي مي توانند باشند .

 ثانيه ها آنقدر گذشتند كه دستم را از روي سرت كه به تلافي همه ي اين سالها فشار مي دادم روي شانه ام برداشتم . گريه ميكردي. پاهايم لغزيدند روي خرده شيشه هاي مغازه كه تكه تكه مي افتاد روي زمين و از هم مي پاشيد . رفتم كنار . شايد يكي دو دقيقه جلوتر از تو كه يكدفعه چند ساعت رفتي عقب تر و پشت پيشخوان كز كردي گوشه ي ديوار . جلوي مغازه شلوغ بود . من فقط آقاي محمدي را ميشناختم كه داشت  شيشه را ميشكست .و دورتر خانم فروشنده كه توي مغازه ي كناري روسريهاي رنگي مي فروشد و خودش هميشه روسري سياه دارد .

 کليد دست من بود . كنار ساعت تو ، كه هنوز به ده هم نرسيده بود . 

 

__________________________________________________

 * ساعت پايان جنگ جهاني دوم كه به "ساعت صلح " شهرت دارد و كارخانه هاي معروف ساعت سازي ساعت هايشان را روي آن تنظيم مي كنند .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/28ساعت   توسط ... | 

 

 

 

دختر نشسته است پشت كامپيوتر و تايپ مي كند . جيمز بلانت دارد توي گوشش داد ميزند از توي هد فون ام پي تري پليرش . گوشه ي چشم راستش انگار كه گل م‍ژه زده باشد مي خارد و دختر همين طور كه تايپ ميكند به اين فكر مي كند كه چرا "گل مژه" ؟ ولي چون مهم نيست كم فكر مي كند . اين را گفتم كه بدانيد همش مجبور مي شود با ناخن شست دست راستش توي پلكش را بخاراند . جيمز بلانت داد تر مي زند . دختر اشتباهي صداي  اسپيكر خاموش كامپيوتر را كم مي كند و جيمز بلانت خودش صدايش را پايين مي آورد . جيمز بلانت آدم خوبيست . 

 

دختر سرش را به ديوار امامزاده تكيه داده . يك چادر رنگ و رو رفته ي گل گلي سورمه اي سفيد سرش انداخته كه مال امامزاده است و به اين فكر ميكند كه روحش اندازه ي در و ديوار اينجا جمع وجور و پر رنگ مي شود . مثل حجم متراكم شده ي يك گاز. مي رود براي دو ركعت نماز زيارت وضو بگيرد كه تازه لكه هاي خون روي آستين هايش را مي بيند . آستين ها را آب مي كشد انگار كه خودش بداند خون از كجا آمده . قبله رو به پنجره است . ركوع كه مي رود و پاچه ي خوني شلوارش را كه مي بيند نماز را قطع مي كند  و آرام چادر امامزاده را تا مي كند و مي آيد بيرون .

 

جيمز بلانت هنوز آدم خوبي است .

 

دختر نمي دانم توي چه حالتي است ولي مرد شماره ي يك ايستاده است و مستقيم از بالا به دختر نگاه مي كند.

-         من واقعا نمي فهمم مشكل كجاست . ما دو تا آدم تحصيل كرده ايم و اونقدر شخصيت داريم كه بتونيم با حرف زدن مشكلاتمونو حل كنيم . من دوسِت دارم . هميشه داشتم و اصلا نمي فهمم چرا نبايد اينو بگم . بلا خره كه بايد مطرح مي شد  . پس چه بهتر كه زود تر . مي فهمي چي دارم ميگم ؟ من نمي فهمم تو چرا نميگي ؟ از چيزي مي ترسي؟ احساس ضعف مي كني اگه بگي ؟

 

آهنگ جيمز بلانت را عوض مي كند .( يكی  مي زند جلو بعد چهار تا بر ميگردد عقب . )

 

دختر نشسته است روي نيمكت پارك لاله . از دور مرد شما ره ي دو را مي بيند كه دارد نزديك مي شود . قيافه اش شبيه ماهي كيلكاييست كه دارد لبخند مي زند . دختر چشم هايش را مي بندد . 

 

جيمز بلانت  دارد شورش را در مي آورد . خاموش . گل مژه اش بد جوري مي خارد . مثل بالاي لبش ، دماغش و بعضي وقت ها لپ هايش. يك جور حساسيت بايد باشد .

 

دختر به پشت دراز مي كشد و به مرد بدون شماره كه ما نمي دانيم توي چه حالتي است ميگويد : ميشه سيبيلمو بخاروني؟‌

 

مرد شما ره ي دو هر چه هم كه باشد لا اقل چهار تا چيز راجع به دختر ها مي داند و سخت بهشان معتقد است . اصولا آدم معتقديست . خيلي هم شبيه مرد شما ره ي پنج است .

 

بدون موزيك نمي شود . دوباره روشن .

 

دختر داغ شده است . لپهايش بيشتر از دست هاش. سرش را تكيه داده است به پنجره ي تاكسي و باد بد جوري موهاي هنوز مرطوب سشوار نكشيده بعد از حمامش را مي كوباند توي صورتش و شالش را اين ور آن ور مي كند . جوري كه وقتي مرد شما ره ي سه را آن طرف تاكسي ميبيند كه دارد با خودش حرف مي زند اول به مو هايش نگاه مي كند كه چقدر كوتاه است .

-         چي ؟

-         چي چي ؟

مرد شما ره ي سه هم گاهي خودش را به گيجي مي زند .

-         چي گفتي؟

-         ...

-         شنيدم گفتي نميشه . بعدش چي گفتي ؟

-         گفتم نمي شه بهش اميد وار بود .

و دختر همين طور كه سرش را كه خم شده جلوي دهن مرد شما ره ي سه دوباره مي برد توي باد ٬ يك ذره هم احتمال نمي دهد كه منظور مرد شما ره ي سه  خودش نباشد .

 

حالا لارا فابين مي رود كه با اين صداي نازش داد بزند هي بيخود .  بوي خون مي آيد .

 

آدم ها  از درك شدن و همدردي غرق لذّت  نمي شوند وقتي بهشان گفته شود : " منم اگه جاي تو بودم امشب اعصابم خورد مي شد."  دختر آدم است . مرد شما ره ي سه هم اين را ميداند .

-         بخاطر حرفام ... يا رفتارم ؟

-         همه ش !

 

 

دختر نمي بيند اما ما مي دانيم كه مرد بدون شماره لبخند مي زند وقتي بالاي لب دختر كه چشم هايش بسته است را  آرام مي خاراند . مرد بدون شماره  ناخن هايش قشنگ است . مثل مرد شماره چهار.

 

 

از تاكسي كه پياده مي شود تصميم مي گيرد تا خانه بدود . يك كم مي دود . بقيه اش را راه مي رود . نمي داند چرا اينجور وقتها ياد مرد شماره ي پنج مي افتد كه يك روز به او گفته بود : " تو از اون زنايي كه وقتايي كه شوهرشون مي ره سر كار از پنجره نيگا ميكنن كه هر وقت رفت يه آرايش غليظ بكنن بزنن بيرون و شوهره وقتي بر ميگرده آرايشه رو همچين تميز شستن كه انگار از رو جانماز پاشدن اومدن كنار پنجره از بس كه دلشون واسه شوهره تنگ شده . " مرد شماره ي پنچ آدم خوبي نيست . شايد هم باشد . خدا مي داند .

 

گريه هاي حسابي مرد شما ره ي سه از يك جايي توي دماغش شروع مي شود .

 

مرد شماره ي سه مي داند حال دختر عادي نيست . ولي نمي داند چقدر، چرا و چطور . مردهاي شما ره ي يك و دو هم همين طور . مردهاي  شماره ي چهار و پنج كمي بيشتر ميدانند .مرد شما ره ي شش ، اگر دختر سر كوچه نگاهي به ميسد كال هايش نياندازد و پيامكش را با " خوب نيستم . افتضاحم " ريپلاي نكند  ، همان يك چيز را هم نميداند .

 

-         " ... " جان سلام .  " ... " هستم  ، اس ام استو الان ديدم ... نمي دونم چي بگم ... فقط دوست دارم بدوني كه اصلا نمي خوام نا راحت باشي... تماس گرفتم ببينم كه كاري ... كمكي ... شايد دوس داشته باشي حرف بزني ... نمي دونم ... هر كاري از دستم بر بياد حاضرم بكنم كه حالت بهتر بشه ...ولي خب... شايد نمي خواي با كسي حرف بزني وگرنه گوشيتو رو آنسِر فون نمي ذاشتي ... به هر حال ... خيلي دوس دارم كه  "

 مرد شما ره ي شش نمي داند كه فقط چهل ثانيه براي اينكه صداي آرام و اتو كشيده اش را به چوب لباسي گوشي هاي سامسونگ آويزان كند فرصت دارد ، ولي ناخن هاي او هم قشنگ است .

 

به خانه كه مي رسد خودش را مي كند توي پيراهن نخي كمر كش داري كه سوقاتي مكّه ي مادر بزرگ است و اين طور بي لباس كه تويش مي رود ياد لباس مثل گوني  رمديوس خوشگله مي افتد توي صد سال تنهايي و ...، امشب كيف نمي كند ، چونكه حالش بد است . شما ره ي مرد شما ره ي چهار را ميگيرد . مرد شما ره ي چهار ريجكت ميكند . خودش زنگ مي زند . دختر سي و هفت بار اسمش را صدا ميكند و چشم هايش گر ميگيرند همين طوري كه  تكيه داده به آرنج راستش ، دراز كشيده و موهاي حالا كمي مرطوبش چلوي شانه ها ريخته اند .  با سكوت ها و " چيزي شده ؟ "ها   سر جمع مي شود يك دقيقه و بيست و چهار ثانيه . دختر ريجكت می كند .

مرد شما ره ي چهار پيامك مي دهد كه : " خوب شدي بهم خبر بده  خانوم خانوما. "   دختر گوشي را بر ميدارد و براي مرد شما ره ي شش  مي نويسد : " خوبم به خدا . ببخشيد . خوبم ."   كمي به پشت دراز ميكشد . نفس عميق ميكشد .  مرد شما ره ي چهار يادش داده است . گوشي را بر ميدارد . براي مرد شما ره ي سه مي نويسد : " آرومم " .

 

مرد بدون شماره در را باز ميكند . كسي نيست . دختر پشت كامپيوتر است .

-         ببخشيد . خوبي؟

-         آره . خوبم .

-         غذا خوردي؟

دختر مرد بدون شما ره را دوست دارد وقتي غذا مي خورد . فكر نكنم مرد هاي شما ره دار را هم .

-         حساسيتت خوبه؟

-         نه . هنوز عطسه م  جون ميكنه تا بياد  . دماغمم مي خاره .

-         مي خواي بريم دكتر؟

-         نه حالا .

 

دختر مرد بدون شما ره را وقت هايي كه مزخرفاتش را مي خواند هم به اندا زه ي وقت هاي غذا خوردن دوست دارد.

-         اوووَه . گوشيتو بيار ببينم .

-         مي خواي چيكار؟

-         مي خوام ببينم سايلنته يا نه ؟

دختر ريز مي خندد . مرد هم . خيلي خوب است كه روبروي كسي كه نوشته هاي آدم را مي خواند يك تخت خواب باشد با دو تا بالش گنده كه بشود رويش لميد و طرف را ديد زد .

-         داغم شده پيشونيت  . مطمئني سرما نخوردي؟

-         تا حالا ديدي من مطمئن باشم؟

-         حالا واقعا گوشي تو سايلنت بود امروز؟

-         تو كه پشت خط نموندي هيچ وقت . موندي؟

-         جواب منو بده .

-         نمي تونم . يه شيطنت ظريف مَنونه نميذاره .

 

دختر سرش را ميگذارد جايي بين بازو و شانه ي مرد بدون شماره . برامدگي پايين استخوان ترقوه .بالاي سينه . كنار شكاف زير بغل . خوب جاييست اينجا .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/24ساعت   توسط ... |